هووووووووووووووووی.....!!!!![]()
سلام چه طورین
؟ این اولین پست سه نفرمونه...... یه کم بگیم ازخودمون:
ما سه تا دوست صمیمی هستیم
...9ساله که رفیقیم!هم شریم

![]()
هم بچه درسخونیم
هم.... خلاصه بیسته بیستیم
!!!البته ما یه گروه 15 نفره بودیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
!که از دوران دبستان با هم بودیم اما حالا که دبیرستانی هستیم به دلایل فراوونی از هم جدا شدیم !!حالا ما سه تفنگدار باقی مانده ی اون جمع گنده ایم!!


آخی !!یادش بخیر!چه روزهایی بود![]()
....!اگه یه کدوممون غایب بودیم و جمعمون نصفه نیمه میموند اصلا صفا نداشت!حیف که حالا مجبوریم دوری همو تحمل کنیم !
ای بابا میخواستیم از خودمون بگیما
...
یاسمن :
کوچکترین عضو گروه سه نفرمون....نویسنده
...عشق رمان
....و دیوونه ی تئاتر
!خلاصه هنرمند جمع
.....کلی هم دست و دلباز
....یه کم لجوج
....ته تغاری خونواده
...
نازیلا :
عضو متوسط گروه از نظر سنی ...والیبالیست
....عشق ویلن
!دختری مهربون
....صبور
....یکی یه دونه ی خونواده
که البته الان دیگه نیست
!دلرحم و بساز
.....
مهدیه :
بزرگترین تفنگدار....نقاش
....نوازنده ی سه تار و کمانچه ![]()
...یه خورده خشن
...که اونم واسه رزمی کار بودنشه
...والیبالیسته
...بچه ی ارشد خونواده هم هست
...!
خوب......
شناختیمون؟؟؟؟؟
حالا بیشتر از این هم آشنا میشیم....!کلی حرف داریم واسه گفتن...!
منتظر باشید ها...!
فعلا ...بای بای!!

سلام به همه ی دوستای گل
این پست رو واسه این ثابتش کردیم تا اونایی که تازه میان اول باهامون آشنا شن
پست جدید پایینیه :
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:40 توسط ما سه تا
سلام سلام سلام
خوبین انشاالله همه تون؟ با بی مرامی ما چه می کنین؟ معذرت واقعا اما یکم درکمون کنین دیگه تا لنگ بعدازظهر تو مدرسه پلاسیم بعدشم درس و اینجور حرفا. بنده ی حقیرم به مدت دو هفته نتم قطع بود. خلاصه با کلی اصرار و خواهش و لوس کردن نزد پدر تونستم خطر قطعی ابدی اینترنتو از سرم رد کنم.
تو این مدت طولانی اتفاقات زیادی رخ داد پس بهتره که این پستو تا تهش بخونید چون شاید نصف مهمترین خبرای سه تفنگدار اینجا خوابیده باشه.
اول از همه میریم سراغ یاسمن.
من نمیدونم این دختر جلوی دیگران مظلوم نمایی می کنه چیکار میکنه که روز به روز به گله ی خاطرخواهاش اضافه میشه.
بگذریم...
چند وقت پیش عروسی یکی از فامیلاشون بود از قضا داداش بنی عزیزما (به پست سوژه ها مراجعه شه) هم به اتفاق خانواده اونجا حضور داشتن. خلاصه بعد کلی جینگیل مینگیل بازیای اماکن آخر شب زنانه مردانه یکی شد. یاسمن اینا با خونواده ی محترم این داداش گلمون نشسته بودن در نتیجه ایشون میاد کنار خواهر خودش و روبه روی یاسمن با یه تیپ تو دل برو میشینه face to face...
تازگی ها تمام شک هام تو پست قبلیم برطرف شده. به اطلاع همه برسونم که همه چی حقیقت داره. درضمن داداش .. (به پست تو این مدتی که گذشت مراجعه شه) به من و دو تا از دوستای صمیمیمون سلام رسونده. من یکی از سرگروه های والیبال مدرسه مونم چهارشنبه ی هفته ی پیش دیدم که یاسمن برخلاف همیشه مث اینکه خیلی اشتیاق داشت و اول از همه اومد و باهام پنجه ساعد کار کرد. دیدم نه این یاسمن اون یاسمن هفته های پیش نیست که باید یه چیزو دو ساعت واسش بگم نه راه افتاده بود و منم هی بهش آفرین می گفتم. بعدش تازه فهمیدم که داداش .. تو مدت بین ترم اول و دوم باهاش خوب کار کرده...
فکر می کنم دیگه کافی باشه. خوش ندارم فردا یاسمن خودش بیاد و خبر قتلمو بهتون بده.
راستی یه خبر خیلی خیلی مهم و لازم التوجه :
خواهر نازیلا به دنیا اومد ...




هووووووووورررررررررررااااااااااااااااااااااااااا
خیلی خوشگله الهی مهدیه فداش. اسمشم به خاطر این که نازیلا خانم نمی خواست با ن شروع شه شد یسنی.(نازیلا خانم دیگه یکی یه دونه ی بابا مامان نیستی که میخوای حتی تو یه دونه ن منحصر به فرد باشی).
![]()
حالا دیگه از شوخی گذشته میخوام چند دقیقه باهاتون جدی صحبت کنم.
چند وقت پیش واسه یه اردوی چهار روزه به مناطق جنگی (دهلاویه، هویزه، اروندکنار و شلمچه) اعزام شدم. میخواستم بدونم که شلمچه کجاست و بابام کجا جنگیده. وقتی فهمید دارم میرم اونجا بهم گفت سلام منو به شلمچه برسون. منم به خودم قول دادم تا از تمام بازدیدام فیلم و عکس بگیرم و بهش نشون بدم.
روز اولو که تو راه بودیم وقتیم که رسیدیم نزدیکای ناهار بود بعد یه مدت کوچولو موندن تو پادگان شهید حبیب اللهی و صرف ناهار به دهلاویه محل شهادت دکتر چمران رفتیم. توی راه راویمون آقای .. 65% جانباز بود. تقریبا از هر طرف ترکش خورده و چشم چپشم در اثر گلوله از بین رفته بود و مصنوعی بود. خدا حفظش کنه می گفت ترکش به عصبش رسیده اگه برشون داره فلج میشه.
یکی از بچه ها پرسید که آیا شاهد شهادت کسی بوده؟
در جواب گفت: سخت ترین سوالو پرسیدی و با اندکی مکث گفت: مگه می تونم کسی رو که از دوران کودکی با هم بزرگ شدیم؛ مدرسه رفتیم؛ با هم نون و نمک خوردیم و همیشه و همیشه در کنار هم بودیم، تو اون حال و اوضاع صحنه ی شهادتش رو تحمل کنم.
هنوز فریادهای اون لحظه ش یادمه...
این ماجرا اولین اشک های منو سرازیر کرد. البته بعدش فهمیدم که فقط من نبودم که داشتم گریه می کردم. نمیدونم تونستم خوب بگم یا نه اما اگه اونجا بودی واقعا به گریه می افتادید.
تو دهلاویه بعد از بازید و شنیدن سخنرانی از نمایشگاه دکتر چمران دیدن کردیم. فجیه شلوغ بود علاوه بر ما گیلانی ها، اصفهانی ها و مشهدی ها هم بودن. فکر کنید از بس که شلوغ بود چیزی در حدود 35% رو صندلی و 20% رو زمین نشسته بودن و 45 درصد بقیه ایستاده بودن. صحنه ی شهادت دکتر چمرانو برامون گذاشتن واقعا ناراحت کننده بود واقعا.
بعد از دهلاویه به هویزه رفتیم و از مقبره ی شهدا دیدن کردیم و بازم طبق معمول مجبور به شنیدن سخنرانی شدیم. بعد از هویزه به پادگان برگشتیم و به گوشی های بدبختمون یه شارژی دادیم و شام خوردیم و بعدش تو برنامه ی خشم شب(رزمایش) شرکت کردیم.
خدایی خیلی جالب بود. بعد از انفجار هر توپ و گلوله ی یه تانک جیق می زدیم. دوران رضا شاه تا پیروزی خرمشهر رو در بر می گرفت. اما در کنار تمام این تاریخچه ها داستان بچه های یه مدرسه بود که مجبورم خیلی خیلی خلاصه کنم برای اینکه بتونن تو جنگ شرکت کنن به شناسنامه هاشون دست بردن تا سن قانونی رو داشته باشن. تو جنگ باید از یه میدان مین رد میشدن و یکی باید داوطالب میشد. آقای مولایی معلمشون وقتی می بینه دست همه بالاست قرعه می نویسه و میسپاره به شاگرد 15 ساله ش.
د - آقا اسم شماست.
راهو باز میکنه اما در اثر ترکش شهید میشه و تمام کاغدهای قرعه رو زمین پخش میشه و بچه ها میبینن که رو تمام برگه ها اسم خودشو نوشته بوده.
بعد از رزمایش برای خواب به پادگان برگشتیم دوباره گوشی هامونو شارژ کردیم البته ناگفته نمونه که من شارژمو گم کردم و از مال یکی از بچه ها استفاده کردم. ساعت 12 خوابیدیم و طبق قرار قبلی ساعت 5/5 بیدار شدیم و بعد از انجام یه ورزش چرت راهی اروندکنار شدیم.
جای واقعا دیدنی ای بود. نخل های سوخته رو هنوز گذاشته بودن تا بازدیدکننده ها ببینن. این دفعه برای شنیدن سخنرانی روی زمین اروندکنار نشتیم و بعدش شروع به بازدید کردیم. واقعا خیلی جالبه که مرز و فاصله ی دو کشور ایران و عراق فقط یه رود بود. عراق و کشتی هاشو خیلی راحت میشد دید. وقتی عکسا و فیلم های اینجا رو نشون بابام دادم گفت اونجا اصلا نمی تونستیم جز سینه خیز راه بریم سرمونو بالا میاوریدم با تیر میزدن. اما حالا داشتم چقدر راحت و ریلکس در کنار ساحل اروندرود راه می رفتم.
بعد از بازدید از بازار اروند کنار دیدن کردیم و یه سری وسایل خریدیم و به طرف شلمچه رفتیم.
شلمچه...
واقعا نمیدونم چجوری باید توصیفش کنم.
تو راه به سمت راست و چپت که نگاه می کردی چاله های حاصل از مین رو خیلی راحت میتونستی ببینی. فکرشو بکینید فاصله شون به 20 سانت هم نمی رسید. همین که پام رو رو زمین گذاشتم خود به خود اشک از چشام سرازیر میشد. یاسمن و نازیلا میدونن که من آدمی نیستم که اینقدر راحت گریه کنم و تحت تاثیر قرار بگیرم. اما اونجا بی اراده اشک می ریختم. بی اراده. شاید به خاطر این بود که داشتم مستقیما به این فکر می کردم که بابام اونجا جنگیده. نمیدونم.
جالبه که بدونید اینجا مرز بین ایران و عراق فقط یه سیم بود. بعد از شنیدن باز هم سخنرانی رفتم و از مناطق مجاز(بدون مین) خاک جمع کردم چون به یاسمن و اون دو تا دوستام قول داده بودم که خاک شلمچه رو براشون بیارم که به طور خیلی ناگهانی یه تیکه پارچه ی در به داغون که با چرخ دوخته شده بود، پیدا کردم و با خودم آوردم.
حالا حتی هوا و بوی شلمچه هم هنوز یادمه و هر زمان که بهش فکر کنم بازم اشکام در میاد.
اما تنها جمله ای که برام باقی موند این بود که:
شهیدان عزیزم کجایید که ببینید ایران وطنتون، سرزمینی که براش جنگیدید ...
نمیدونم چطور باید بگم. تو این سه نقطه های من حرفای زیادی خوابیده.
واقعا عذر میخوام که اینقدر حرف زدم. خیلی خیلی ممنونتونم که تا آخرشو خوندید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 22:55 توسط مهدیه
سلام به دوستـــــای گل خودم.....
به خـــــدا دلم واستون یه ریزه شده بود.....خدا رو شکر که ماه بدبختیمونم تموم شد.....راحت شدیم...
وااااای.....فردا آزمون داریم.....اووووووف.....
شانس که نداریم....این یکی تموم نشده اون یکی شروع میشه.....
من که بیخی!!
حتی نمیدونم برنامه آزمون چیه....فکر کنم مهدیه هم عین منه...ولی یاسی الان سخت مشغول خر زدنه!!!!
دیروز رفته بودیم کلاس شیمی که جناب آقای جهان بعد نیم ساعت تاخیـــــر اومده بهمون میگه شما کلاستـــون تشکیل نمیشه و به جای شما واســه پیش دانشگاهی کلاس گذاشتم....
خلاصه بعدش اومدیم قلم چــی که با سرکار خانم پشتیبان محترم صحبت کنیم.....که ایشون از هر دری اعم از استعدا و توانایــی خودشون در خیــاطی و مزون عروس خودشون که سابقه 5 سالــه داره و مهارت دستــشون در دوخت انواع لباس های خودشون و...صحبت کردن الا درس!!!!
چند وقــت پیش که من امتحــان ادبیات داشتــم از فرط بی خیالی و شلختگــی نصف معنی درسا رو گم کرده بودم.....و از اونجــایی که مهدیه همسایه مونه رفتم تا ازش معنی متنا رو بگیرم.....
حالا ازش میپرسم فردا امتحان عربی داری؟؟؟؟میگه نــــــه امــروز دادیم!!!!میگم مگه امــروز چندشنبه س؟؟؟؟میگه امروز دوشنبه س!!!!منــم که زود باور گفتم مهدیه خاک بر ســرم شد من امروز باید میرفتم امتحان ادبیــات میدادم!!حالا چه خاکی بریزم سرم....ازش خداحافظی کردم و دویــدم خونه.....به مامانم میگم مامان امروز چند شنبه س؟؟؟میگه یه شنبه!!!
منم که تو هنگ رفتم هر چی تقویم تو خونه داشتیم رو نگاه کردم....تازه فهمیدم که بــــعــلــه...مهدیه خانم منو گیر آورده بود!!!![]()
میگم من اگه از دست این دو تا نمیرم دیــگه هیچ وقت نمیمیرم!!!
یاسی خانومم که دیگه گفتن نداره...پیشرفت کرده....حالا دیگه به جای بچه محصلا دانشجوا دنبالشن!!
از کارای مهدیه هم زیاد اطلاع ندارم....آخه این دوست عزیز ما زیادی تو داره!!!
ولی پیدا میکنم یه آتو ازش....
منم که مظلوم....ساکت....خجالتــی و سر به زیر....به جون این دوتــا....
من اصلا عین اینــا نیستم....من بچه خیلی خوفیم.....
راستی احتمالا باس بریم شلمچه....واگه محاسبات من درس در بیاد ما سه تا با همیم....هــــورا....
خب دیگه فک کنم زیادی حرفیــــدم.....دوستــــــــــــــــــون دارم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:50 توسط ما سه تا
بالاخره من اومدم...
الآن من خونه ی نازی اینام ...
نشسته کنارم...
هی داره اس ام اس می ده...معلومم نیست مخاطبش کیه؟؟؟؟؟؟؟؟مشکوکه فجیع..!
حالا ...هی منو مسخره می کنه...
از بس تنبل و خرفـــــــــفته که میگه...یاسی آپ نکن..میگم چرا؟ میگه آخه بعده تو نوبته منه...
زووووووووورم میاد آپ کنم...!!!
می بینید تو رو خدا؟آدمم این قدر متعهد....؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما امتحاناتموووووووون شروعیده..!!به قول نازی بدبختیمووووووون شروع شده...!!
ما امتحان هندسه داریم فردا که امتحان دوممونه..!نازی اینا امتحان ریاضی دارن که اولین امتحانشونه..!
جفتمونم که مستحضرید...عین احمق ها نشستیم دارم 3تفنگدار آپ می کنیم...!
مامی و ددی و گلی (خواهرم) رفتن پایتخت...!منم تهنام امشب پاشدم اومدم اینجا ور دل کی؟
یه قزمیت ...
یاسی میگه:هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نازی قزمیت دستت رو از تو دماغت در آر...!
نازی میگه:بی شعور من دستم توو دماغمه؟یا دارم پیشونیمو می خارونم؟ولی خودمونیم تو از کجا دیدی؟
البـــــــــــــــــــــــــته خداییش دستش توووووووووووووووووو دماغش نبووووودا..!گفتم یه کم چزونده باشمش...!
حالا نشسته بالا سر من هــــــــــــــــــــــی میگه :نامزدت چه طوره؟
من نمی دونم این نامزده منو تووووووووووو رویا دیده؟یا تووووووووو عالم توهم؟
خلاصه ...من و مهدیه تهنا...بدبخت...ناری تهنا.. بدبخت...!
جدیدن غذای خوابگاهمونو پیشرفته کردن...قیمه پلو با خاک رس...!زرشک پلو همراه با کافـــــــــــــور بسیار...!
و برو بگیر تا انتها ...ماشالا دیگه فقط مونده آشپزه وقتی داره توووووو ظرفمون غذا می ریزه دستشو بکنه تو
دماغش یکی یه دونه گردالو بذاره رو برنجامون...!
الآن نازی داره می گه خاک بر سرتوون با این مدرسه تون ...با این که نازیلا حرف مفت زیاد می زنه ولی این یکی رو نمی دونم خواب ننه بزرگ مادر کی رو دیده که راست گفته..!
من و مهدیه و دو تن از دیگر رفقای همشهریه نمونه که عضو گروه سابقمون هم بودن روز 1 شنبه که امتحان آمارمووووووووون بود یک امتحانی دادیم که نگووووووووووووووووووووووووووو شیر تو شیر ...!
بعدش تا اومدیم پایین از سر جلسه مهدیه گفت...من دارم می ترکم از دستشویی ...کل امتحان رو هی خودمو تشویق کردم خودمو ناز دادم که نـــــــــــــریزم...منم که دیدم مهدیه و اون دو تا از بس دستشویی دارن رنگشون شده عین اووووووووووووووووووووووووووووره..!گفتم خرت و پرتاتونو بدین من برین تخلیه..!
خلاصه اینا رفتن اون تووووووووووووو حالا بشمار 3 همه تخلیه بر گشتن...!انرژی گرفته بوووود این مهدیه که نگو ...عین.چـــــــــــــــــــــــــــــــــی ور می زد...!منم دیدم اینا خوش ان گفتم برم طرفشون...حالا اینا توی مرحله ی شستن دست بودن...مهدیه خانم که اصولا خدای کرم داشتنه ...مرضش گرفت رفت طرف مایع دستشویی که مثلا من تمیزم و مرتبم و پاکم و اینا..آقا تا این دستشو برد که مایع رو فشار بده ...مخزن مایع دستشویی بالا سرش ترکید حالا پر مایع هم بود من دیدم یه صدایی توووووو مایه های آوار ریختن و اینا میاد یه قدم رفتم عقب ...که دقیقن مخزنه افتاد سره جای قبلیه من و همه یه جــــــــــــــــــــیغه وحشتناک کشیدیم و یک چهارم مایع ریخت روووووووووو هیبتمون...!حالا هیکلمون شده رنگ جلبک...!سبز هم بود لا مصب...!
حالا باز من و مهدیه خسارت چندانی ندیدیم...سولماز دوستمون سرتاپاش کفی شد...!
اینم از خرابکاری های مهدیه...!
راستی اینم بگم مهدیه جان ما عزیز دل خوشگل قند عسل ما خیلی غلط فرموده که گفته من گل پر پر میکنم و اینا...!خودش بد تره ها...!یه تکنو می گه ده تا از بغلش می زنه بیروووووون...!
حالا تکنو چیه؟
ماجرایی داره که من دانم و مهدیه و نازی که زهر چشم می گیرم مهدیه خانم اگه زیادی در مورد عواطف من بحرفه کلشو می ریزم روووووووو ورطه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووب دیگه ..!
این نازی خانم بدبخت کنس... میگه شارژم تیموم میشه ...باید پولشو بهم بدی...!حالا برم تا تلکه ام نکرده...!
برو بچ گلمون کاری باری؟
ولی اینم بگم تا نرفتم نازیلا بد مشکوکه ...!گفتم از مهدیه زهرچشم گرفتم از اینم گرفته باشم...!
هی نامزدت نامزدت نکنه...!شوهر ذلیل بدبخت..!
خوب دیگه بای بای بچه ها از بهمن ایشالا به لطف خدا زود به زود به روز شیم..
دسته آجی مهدیه مونم طلا که می رسه به اینجا...!
نازی شعور ندار میگه بعد امتحانا به روز می کنم ولی...!
کور خوووووووووووونده ..!
می گم که شر زیاد می گه..!
عزیزان دوستتون دارم قد ایام امتحانا ...بووووووووووووووووووووس بوووووووووووووووووووس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:31 توسط یاسمن
خوبین؟ چطورین؟حال و احوال؟
ما که الحمدلله خوبیم اما بازم مثل همیشه دوری همدیگه اذیتمون میکنه.
چند وقت پیش بود که از یکی از هم کلاسی های نازیلا شنیدم که تو کلاسشون نازی بچه ی خیلی آرومیه راستش از یه طرف شاخ درآوردم از یه طرفم کلی دلم گرفت یادم اومد زمانی که نازیلا جووووووووووووووون ما هیچ وقت تو کلاس آروم و قرار نداشت یادش به خیر اون روزا با هم بودیم و خوش می گذشت اما حالا پاشیده شدنمونو خوب احساس می کنیم خوب خوب...
هی چه کنیم؟ روزگاره دیگه این مدلی میگذره ...
بازم جای شکر داره که تو کلاسای فوق یا تو آزمون یا باشگاه همدیگه رو میبینیم
خب دیگه بگذریم از این دلتنگیا هر چی بگم کم گفتم
این دفعه فکر کنم یاسمن از هر چیز دیگه ای سوژه تر باشه
راستش اوایل مدرسه بود که هی گل می کند و پرپر می کرد
تا این که رو صندلیش هی .. (حالا بماند)می نوشت و می رفت رو اعصابم
تازگی ها که دیگه بیش از اندازه شعر میگه قبلا فکر میکردم داره سرم شیره میماله
اما...

به هر حال این جناب هر کی که هست شوخیه یا جدی یاسمن خوش نداره حتی یه کلمه درباره ش چیزی بهم بگه به خاطر همینم لج کردمو اومدم هر چی که میدونستم اینجا نوشتم البته خودش در جریان هست.
حالا میخوام درباره ی دو تا از معلمامون براتون بگم که البته اگه یادتون بیاد یاسمن به یکیشون(دبیر فیزیک) یه اشاره ای کرده بودش
دبیر باحالیه خداییش اما یکم زیادی سوژه س
موهاش از جلو در دو جهت ریخته وسط موهاشم به حالت شبه جزیره در نظر بگیرید که از سه طرف خلاص و از یه طرف به بقیه ی موهاش وصله
تکه کلامشم اینه که هی به یه حالت مسخره میگه «جریان چیه؟» این روزا یاسمن هی اداشو درمیاره مام هی میزنیم زیر خنده خداییش هیچکی بهتر از یاسمن از پس این کار برنمیاد.
سر اولین امتحانمون برای اینکه بچه ها رو از هم جدا کنه جای یکیشون نشست و اون یه نفرو برد جای خودش. طبق ماجرایی که از این همکلاسی شندیم می گفت که : سرمو یه لحظه بالا آوردم دیدم داره نگام میکنه و هی ابروهاشو واسم کج و کوله می کنه بعد یهو دیدم که آدامسشو با دستش از دهنش کشید .... همون جا همه زدیم زیر خنده و یاسمنم غرق امتحان بود
حالا نمیدونم فهمید؟ نفهمید؟
یکی دیگه از معلمامونم (دبیر عربی) اونقدر غرق کاره که ما شک داریم زندگی میکنه؟ نمیکنه؟
از صبح علی الطلوع تو مدرسه درگیره بعدشم میره انواع اقسام موسسه های علمی-آموزشی و این حرفا...
سر کلاسم که هی این گوشیش میزنگه میره بیرون بدون اینکه با اجازه ای٬ ببخشیدی٬ چیزی بگه
منم به بچه ها میگم خب بیچاره زنش چیکار کنه این که هیچ وقت خدا خونه نیست البته چه میدونم شاید نصفه شب بره
دیروز یکی از بچه های کلاسمون از ریاضی انصراف داد رفت تجربی. من و یاسمنم هی جای نازیلا رو خالی کردیم
واااااااااااااااااااااااای چقدر نوشتم...
کلی سرتونو به درد آوردم نه؟
به بزرگی خودتون ببخشید دیگه حرف زیاد بودش
لطفا ما رو از کامنتای پرمهرتون دریغ نکنید
چون...
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم
دوستتون دارم یه دنیــــــــــــــــــــــــــا
فعلا تا بعد بای بای
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:35 توسط مهدیه
اینقده دلم واستون تنگیده بود که نگو!
اول از همه یه عذرخواهی بــــــــــــــزرگـــــــــــــــــــــ می کنم از مهدیه جوووووووووون و یاسمن جوووووووووون و شما دوستای گلم ...
میدونم که الان از دستم خیلی دلخورین!
ببخشید تقصیر خودم نبود ... نتم قطع بود ... الانم از خونه ی مهدیه اینا اومدم نت ...
و حالا میریم سراغ آپمون ...
موندم چی بگم! همونطور که میدونین تفنگدارا از هم جدا شدن!
یعنی فقط من از مهدیه و یاسی جدا شدم!
خیلی خیلی دلم واسشون تنگ میشه! درسته تو هفته چن بار همو می بینیم ولی بازم ...
واسه همین سوژه کمه
راستی ... چهارشنبه که رفته بودیم کلاس شیمی یه سوژه گیر آوردیم که من و یاسی ترکیدیم از حرص!
یه پسر با شخصیت تو کلاسمونه که اون دوست خرخونمون
داره میمیره تا خودشو به اون بدبخت قالب کنه! حالا جالب اینجاست که پسره اصلا بهش اهمیت نمیده! دوست ما رفته بود کنار پسره نشسته بود و هی چرت و پرت می گفت!
ما هم که فرصت طلب٬ کلی تیکه بارش کردیم... خب بگذریم!
میریم سراغ مدرسه! البته اگه بشه اسم اون خرابه رو مدرسه گذاشت! کافیه یه زلزله ی ۰۰۰۰۰۱/۰ ریشتری بیاد تا ما همه زیر آوار مدفون شیم!.gif)
معلمامونم که قربونشون برم همه بی سواد!
یه سوال از یکیشون پرسیدم نیم ساعت خیره شده بود به تابلو بعدش برگشته بهم میگه یادم بیار بعدا جوابتو بهت بدم!!!!
و کلی ماجرای دیگه ...
راستی یه چیز بگم بخندیم!
شاید سال دیگه برای بار پنجم رشته مو عوض کنم!
الان میدونم که یاسی و مهدیه دارن از دستم دیوونه می شن!
راستی این دوتا همش به من سرکوفت میزنن که چرا آپ نمی کنم و هی بهم می گن دیگه نیا تو این وب
(البته به شوخی)
تو رو خدا این پستو با نظرای خوشگلتون بترکونین و الا ...
در ضمن یاسمن خانوم دارم برات ....gif)
حالا دیگه من بی شعورم؟ چرت و پرت میگم؟
حالا بعدا حالتو میگیرم
ببخشید که زیادی حرفیدم
دوستتون دارم
بوس.gif)
بای
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 16:24 توسط نازیلا
بـــــــدینوسیله اعلام می شود....
سر کار خانم محترمه نازیلا خانم بی شــــــــــــــــعور....
بـــــــــــــــــــــه زودی ایــــــــــــــــن خـــــــــــــــــرابه را با چرندیاتشان به روز می کنند.......
ما را فراموش ننمائید بی زحمت....
و منتظر مزخرفات نازی بمانیید.....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 22:14 توسط ما سه تا
آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...
الهی...
دلــــــــــــــــم واستون بســـــــــــــــــــــــــی تنگیده بود....![]()
نمی دونین که...
اگه من نباشم به این دو تا بگم یه فکری به حال این خونه ی ۳ نفره ی ویران شده مون بکنین اینا که اصلا
والا...
خــــــــــــــــــــــــــــــوب....
بالاخره دیگه ما رفتیم اصفهان و اونجا ازمون تقدیر شد واینها...
اومدم دیدم این مهدیه جووووووووونی
البتـــــــــــــــــــــــــــ بیشتر مهدیه جوووووووووونی 
اومدن اینجا و ازم نوشتن دیگه حالا 
دستشـــــــــون درد نکنه ...ولی وظیفــــــــــــــــــه شونه....اونا نکنن کی بکنه؟؟؟هان؟بد می گم؟
عزیزانی که شما باشید...ما رفتیم اصفــــــــــــــــــــ
که همونجا ناگهان مهدیه زنگیــــــــــــــد....و خبــــــــــــــر نا گواری داد....
گفت...عسیسم خودم و خودت مدرسه ی نمونه مردمی قبولیده شدیـــــــــــــــــــــم....
دیگه من اعصابم خطـــــ خطـــــی شد....گفتم نازی چـــــــــــــــــــــــــــی پــــــــــــ؟
و بعد از دقایقی فهمیدیم که نازیلا قبولیده نشده....
و من بســــــــــــــــی اندوهزده شدم....
حالا با خودم میگفتم...بی خیال یاســـــــــــی جون....تو که بی نازی ثبت نام نمیکنی....
از اصفــــــــــــــ که بر گشتم خونه دیدم ای دل غافل...
.چه می بینی...خونواده ی محترم منو ثبت نام کردن 
و حالا هی از در نصیحت....میگن:اونجا خوبه...آینده داره...
قابل توجه نازی جون....
نازی می گفت مهدیه جوووووووووووووووووونی اگه قبولیده بشه ثبت نام نمیکنه بــــــــــــی ما...
اما عسیس دلم قبل اینکه بدونه من ثبت نامیدم یا نه ثبت نام کرده بوده....اه اه چه قدر ثبت نام ثبت نام کردم حالا....
مهدیه جووووووووووونی ببخشیدها...ولــــــــــی این نکته رو نشد نگم...
خلاصه ...نـــــــــــــــازی خانم و من ...دپــــــــــــــــــــــــــــــــ شدیم اســـــــــــاسی....
نازی باید از ما جدا می شد...
و خلاصه اینکه بعد از وعده و وعید های مختلفی که خانواده به نــــــــــــــازی دادن....
نازیلا خانم که یه پاش تووووووووووووووو هواس همیشه....
خر شد و تغیــــــــیـــــــر رشته داد و دوباره ..
برگشت به رشته ی تجربی...
(دوستان توجه داشته باشید هر کس تونست تعداد دفعات تغییر رشته ی این رفیق ابله ما رو بشمره و به
سامانه ی پیام کوتاه ما اس بزنه نازیلا رو بهش جایزه می دیم....!!!!!!)
بالاخره با دلی سراسر ماتم ۳ مهر که شد رفتیم نشستیم سر کلاس....

حــــــــــــالا من و مهدیه نشستیم تخت اول روبه روی معلم که یه دختر چلمنگ بی شعور اومد صندلی
خودش و رفیقش رو گذاشت جلو مون...
البته شایان ذکر است که ۶ تا دیگه از هم شهری هامون توی کلاسمون هستن اما خوب می دونین که
نازی نباشه می خوام دنیا نباشه...(جو ندی به خودت...شوخی بــــــــــــود)
بله حالا دیگه مجبوریم از معلمهامون جدا جدا صحبت کنیم یه بار من و مهدیه که مشترکیم یه بارم نازی
تهــــــــــــــــــــــــــــنا !!!البــــــــــــــــــت ما که ۵ شنبه ها تعطیلیم و من و نازی قرار گذاشتیم بریم پیش
هم هر ۵ شنبه رو....!!دیگه اینکه با هم کلاس خصــــــــــوصی می ریم و اونجا سه نفری با همیم....
دیگه این طوری شده دیگه حالا حیفه من سوژه ها رو توی این پست حرووووووووم کنم از سر و ریخت
مدرسه ی ما مشخصه که سوژه توووووووش فــــــــــــــــت و فراوونه ...خصوصا معلم فیزیک مون...مگه نه
تـــــــــــــــــــــــــــــا چه پیــــــــــــــــــــــش آید..!
بچه ها ....ما رو فـــــــــــــــراموش نکنید....چرا شــــــــــــما مارو فراموشـــــــــیدی؟؟؟؟؟هان؟هان؟
نه چرا؟ایــــــــــــــــــــش...!
نبینم دیـــــــــــــــــــــــــــــــه ما رو یادتون بره ها....ما بدون شما کارمون می رسه به رگ زنی...
جون شما....
انگاری زیادی حرفیدم....
بابا شما یه چیز به این دو موجود بی مصرف بگین..![]()
![]()
اون دست به کتک داره منم که طفلی ضعیـــــــــــــــــــف مرهبـــــــــــــــــــــــــــــــون!!
!یه چیز به این نازی بگین که اینجارو داره می فراموشه...وووووووووووووووووی می ترسم منم اینجوری
بفراموووووشی بی شعور...!
دوستتون دارم زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــادی...ماچ ماچ ...فهلا....
----------------------------------------------------------------------------------------------
بعدا نوشت....:
یــــــــــــــــــــــــــــــه عذر خواهی گنده از جانب من و نازیلا برای مهدیه...
عزیزم...
اوضاع اونقدر قاراش میش بود که ما یادمون رفت کجاییم....
تاریخ روزهایی که طی میشه رو فراموش کردیم...
وگرنه فرامــــــــــوش کردن تاریخ میلاد تو که غیر ممکنه...!
۱۷ مهر تولدت بـــــــــــــــــــود گفتم ماهی رو هر وقت از آب بگیرم تازه ست...
پس تفلدت مبارک...الآن دیگه...۶ روزه شدی...بوووس!!![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:54 توسط یاسمن
سلام به همه ی دوستای بامرام که تو این مدت بی مرامی ما رو تحمل کردن
خب به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه تو رو به خدا یه کوچولو درکمون کنین
برنامه ی آزمونا تو این مدت که دوران مدرسه نزدیکه ریخته به هم
ماهم مجبوریم درس بخونیم
کمتر وقت می کنیم بیایم تو وبای توپتون یه سر و گوشی آب بدیم![]()
درضمن لازم به ذکره که خود بنده یه مدتی همدان و زنجان رفته بودم سفر
البته یاسی و نازی روفراموش نکردم از هر جایی که رفتم عکس گرفتم تا ببینن
براشون سوغاتی هم آوردم
خلاصه از هر لحاظ پوزش![]()
آهان گفتم دوران مدرسه نزدیکه پس مژده مژده :
دیگه دوره ی بی سوژه به سر رسید از این به بعد هر روز با همیم و و سوژه ها زیادن و وبمون اساسی یه حالی می گیره![]()
یاسمن جووووووووووووون ما یه چند روزی نیستش رفته اصفهان البته نه برای سفر!!!!!
یاسی نویسنده ی ما تو داستان نویسی اونم تو کشور اول شده![]()




یاسمن جوووووووووووون ما همه مون هزار بار بهت تبریک می گیم ایشالله تو همه چی اول باشی
مهدیه 
نازیلا
خب دوستای گلم
فعلا تا مهر
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:48 توسط مهدیه
سلام به دوستای گل و ناز و باحال خودم...![]()
دلم واستون خیلی تنگیده بود.....
اول از همه یه معذرت خواهی کنم واسه اینکه اینقدر دیر آپیدم....![]()
راستش نمیدونم از کجا شروع کنم.....![]()
ما تو تابستون خیلی سوژه پیدا کردم....![]()
هفته قبل که رفته بودیم کلاس فیزیک فهمیدیم که یک عدد آقای سومالی(یه پسره تو کلاس فیزیک که فتوکپی این سومالی هاست)
مثل جغد یاسمن رو نگاه میکنه.....بيچاره عينك لازم شده....
امروزکلاس ریاضی داشتيم....ساعت۱۲ ظهر رفتيم کلی پیر پاتال مشاهده کرديم حالمون خراب شد....تو اين كلاس هيچ حد وسطي وجود نداره....يا همه پيرن
يا بچه
....به قول ياسمن اين بچه هه نوه ي يكي از اون پيراست!!!!!![]()
فردا هم كلاس فيزيك داريم.....يكي نيست به اين مرده بگه آخه روز عيد كي ميره كلاس که ما دوميش باشيم؟؟؟؟![]()
ولي خب كلاس باحاليه.....ميريم يه كم ميخنديم!!!![]()
آهان راستي امروز تو كلاس رياضي من و ياسمن يه چيزي رو كشفيديم!!!!يه پسر خر خون
هي برميگشت مهديه رو نگاه ميكرد!!!!از بس آب زيركا بود وقتي برميگشت كه سر همه پايين بود!!!!
خدا ميدونه فردا قراره چي به روزم بياد!!!!!اگه مهديه و ياسمن دستشون بهم برسه......![]()
راستي.....امروز يه خبر خوب دارم...منم رفتم تو دسته مهندسا
!!!!از اين به بعد سه تفنگدارا بازم با همن!!!
فردا عيده....بهتون تبريك ميگم....
عيدتون مبارك....
آخه 3 تفنگدارا يه مشكلي دارن....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:12 توسط نازیلا
چطورین؟خوبین؟
حال و احوال؟
اینکه ما
(نازیلا و مهدیه)
اینقدر زود آپیدیم یه دلیل مهم داره
خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی مهم ...![]()

یه جشن ویژه داریم!!!!![]()
![]()
امروز تولد ...
یــــــــــاســـــــــمنــــــــــه
یاسمن جووووووووووووووون :

ایشالله ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ساله شی![]()
به افتخارت از یه گروه موسیقی توپ هم دعوت کردیم :




حالا چند حرکت موزون از ما:


و بقیه ی برو بچ:


![]()


نوبتیم که باشه نوبت یاسمن جونه:

دیگه زیادی جو گیر نشو دختر![]()
خب حالا میرسیم به ...![]()

امیدواریم مزه شم مثله ظاهرش باشه
و اما ...

حالا اگه میتونی بازشون کن![]()
الان وقت عکس گرفتنه
همه بگین ســـــــــــــــــــــیب ...........



اینم از جشن ما...




امیدواریم بهتون خوش گذشته باشه
هزار تا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس![]()
فعلا ![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:59 توسط ما سه تا
خوب جونم واستون بگه که اینا یعنی این دو تا رفیق چلقوووووووووووووووز من...انگاری وقتی نبودم پشت سرم بد گفتن....اینه که گفتم همین اول رفع سو ء تفاهم کنم و خلاص....![]()
ما سه نفر....یه جورایی معلوم التکلیف شدیم....یعنی چی؟ یعنی این که انتخاب رشته کردیم و خلاص....
گرچه همچینم خوب نشد....بر اساس این اتفاق....من و مهدیه توی یه مدرسه ایم و در آینده خانوم مهندس.....
ولی نازیلا ازمون جدا میشه و میره تجربی
وباید با یه دیوه ملعون(همون دوست خرخونمون...) همکار بشه ...یعنی بشه خانم دکتر ...حالا چه قدرم که به جفتشون میاد ارواح عمه شون....
ما سه نفر به هم یه قولایی داده بودیم که این وسط اگه نازی جون بخواد فراموشش کنه دهنمو باز میکنم و هر چی توشه میریزم بیرون ...خواه فحش سالم باشد...خواه ناسالم.....
دیگه اینکه ...نمیدونم اسمی از پسر عمو نازی جون توی سوژه ها بردیم یا نه !ولی این داداش
k ما تازگی ها خیلی اومده رو دور و داره عرصه رو بر رقیبهای غدر خودش از جمله می می عزیز تنگ میکنه....!!
آخه تازگی ها از جانب یکی از معتبر ترین خبررسون ها شنیدیم که آقا می می ما از دوری یار شکسته شده ...!سیبیل و کت گل و گشاد و موهای پریشون و اینها......!هی به این نازی میگم گول ظواهر پسر عمو رو نخور....اگه می می پیر شده در عوض روزی یلی بوده واسه خودش...حالا اگه فهمید...!ببین میتونه این می می ما رو به کشتن بده..!(نکته ی قابل توجه می می همسن ماست)
متاسفانه در حال حاضر خبر ناب و توپی از رسوایی های اخلاقیه تفنگدار سوم یعنی مهدیه عزیزمون ندارم اما تا آپ بعدی دست اونم رو میکنم واستون حسابی....که انگاری داره اینجا زیادی معصوم نمایی میکنه...!

اگه ما این مضخرفات رو اینجا مینویسیم از رو جو و لودگیه....!جون شما!ما بچه های خوبی هستیم ...اصلا هم به این اراذل و اوباش توجهی نمیکنیم خیالتون تخته !
دیگه اینکه توی این ذل گرما سه نفری مون هلک و هلک میریم آموزشگاه واسه پیشخوانیه درس های سال دوم !که خوشبختانه ریاضی و تجربی فقط توی درسهای آمار و زیست از هم جدان و ما سه نفر توی کلاسهای ریاضی و فیزیک بغل هم میشینیم که کر کر خنده است جون تو ....!![]()
حالا از محسنات استادهای کلاسهامونم بچه ها میگن واستون...!ولی یه نکته ای رو حیفه نگم....!یه ۵ ۶ تایی پسر توی کلاسمون هست....روز اول که رفتیم کلاس نازی تا اونارو دید یهو شوکه شد دیدم بچه یه کلوم حرف نمیزنه میگم چیه میگه:((یاسمن خاک عالم بر سرمون
.....
اینا چرا همه پیرن؟؟؟))....حالا نه اینکه سن و سال داشته باشن ها...نه...ظاهرا عین بابا بزرگان
....تازه بعد از دو جلسه یه شاگرد جدید اومده که اون دیگه واقعا نوبره ...بهتون بگم یعنی فکر کنم ۵ سال جهش زده جای بچه مونه ... اینه که من و نازی حدس زدیم نوه ی یکی از این بابا بزرگهاست که باهاش اومده اینجا....خلاصه میگم که کلا اصلا مکان مکانه خندیدنه....!حالا ولی خدایی نه اوناپیرن نه این یکی بچه هست ...اغراقه دیگه....!
راستی یادتون باشه من دختر خوفی هستم...!((واقعا؟....بله....شما راجع به من چی فکر کردین آقا؟
))
اینا منو گمراه کردن...!اینا منو منحرف کردن...!
جون تو!
این اینترنت منم که اصلا کلا تو فازه ضد حاله....!واسه همین پستهام این طوری ساده ست...! .....
خوب یه کم بریم تو فازه معنوی.....
به هر حال کنار تموم لحظات روحانی و قشنگتون....همون موقعهایی که به خدا نزدیک نزدیکید واسه ما و خودتون دعا کنید....دعامون کنید تا نشه روزی حتی یادمون بره یه سه تفنگداری هم بوده...نشه که خودمون این دوستی رو از خودمون بگیریم و.....دیگه اینکه دعامون کنین از بلاتکلیفی در بیایم....دعا کنین آینده ی تمون جوووونای ایرونی روشن باشه ....واسه آرزوهای خودمون و خودتون خالصانه دعا کنید که همواره به یاد همه تون هستیم....!الاآن دارین میگین رو رو برم ....نه؟؟؟....ایامتون نورانی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:46 توسط یاسمن
معذرت واس خاطر اینکه این پست اینقدر دیر شد
خب درک کنین دیگه تو تابستون هر روز نمی تونیم پیش همدیگه باشیم . معلومه که در این صورت سوژه کم گیر میاد
مدرسه هم که تموم شد و نتونستم بقیه ی معلما رو براتون بنویسم![]()
چند روز پیش بود که ما برای مشاوره با اون دکتر پرچانه رفتیم همون آموزشگاهه تا وضعیتمون برای انتخاب رشته تعیین شه
اولین جلسه که همه ی بچه ها چه دبیرستانی و چه دانشگاهی قروقاطی بودیم به خاطر همینم ازش خواستیم که یه جلسه رو بهمون اختصاص بده
و هفته ی بعد قرارشد همون روز دوباره بریم مشاوره .
خلاصه روز تعیین شده فرارسید و ما هم رفتیم
توی کلاس نشسته بودیم که آقای زیره به همراه یک آدم تقریبا 28-27 ساله و خیلی لاغر با لباس آبی تند
اومدن کلاسو گفت که امروز دکتر سمینار دارن و نتونستن بیان در عوض یه گروه مشاوره ای که قبلا تحت مشاوره ی خودش بودن اومدن تا با شما صحبت کنن
جناب زیره که تشریف مبارک رو بردن
آقای ... خودشو معرفی کرد و گفت که هیچ سررشته ای تو مشاوره نداره
و فقط یهویی شد و دلی بود
که بیاد و با این بچه ها یه گپی بزنه
.
به طور کل ایشون شیمی دان بودن
و کاری جز ترسوندن بچه ها از امتحانات و درس و کنکور و ... نداشتن
. ما هم 5/1 ساعت وقتمونو الکی هدر دادیم و به حرفای مذخرف این آقا گوش دادیم
.
بعدش که مرخص شدیم جناب آقای زیره یک آدم خپل رو به ما معرفی کرد
و گفت که درواقع ایشون باید با شما مشاوره می کردن . حالا اگه وقت دارین می تونین با ایشون مشاوره کنین . ما هم که وضعیتمون بلاتکلیفی بود
قبول کردیم که 5/1 ساعت دیگه بمونیم . خلاصه این آقا خیلی بهمون کمک کرد حالا بماند که چقدر مسائل مربوط به ناموس خودشو به زبون آورد که ما از اونا پند بگیریم ... ولی من که تصمیمم قطعی بود قطعی ترم شد
، یاسمن سر تصمیم قبلیش وایساد
و نازیلا هم که تو دو راهی مونده بود حالا کاملا مصممه
.
اما یک مسئله ی خیلی مهم که به ماجرای یکی از اعضای دالتون ها مربوط میشه :
اول یه خورده حدس بزنین کدوم یکیشون ...![]()
خیلی خب شروع می کنم :
چند وقت پیش ولیمه ی خاله ی یاسمن بود از قضا معلم زیستمون که جاری خاله ش میشه به اتفاق خانواده در اونجا حضور داشت
.
حالا متوجه شدین کدوم یکی از اعضای گروه دالتون ها ؟
معلوم نیس که اون شب چه اتفاقاتی رخ داده
که یاسمن به هیچ عنوان حاضر نشد به ما که صمیمی ترین دوستاشیم چیزی بگه فقط می دونم با خواهر فرد مورد نظر کاملا گره خورده یعنی اونقدر دوس شده که ...
خب دیگه کافیه خیلی حرف زدم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:56 توسط مهدیه
دلم واستون یه ریزه شده بود ..... ![]()
یه چیز وقتی نبودم ..... از بس این دو نفر منو تحت فشار گذاشتن ، تصمیم گرفتم بیام و آپ کنم
خدا رو شکر یه سوژه ی توپ هم از راه رسید .....![]()
دیروز ما سه تا و چندتا از دوستامون رفته بودیم همایش یکی از آموزشگاه ها ..... 
خلاصه بعد از اینکه من و مهدیه کلی زیر بارون منتظر یاسمن خانوم شدیم ،
همه با هم و به صورت ایلی وارد سالن شدیم ..... از شانس بدمون همون بدو ورود به سالن با یک آقای پژمرده ( یکی از سوژه ها ) و متلک ایشون مواجه شدیم .....
و از اونجاییکه ما همیشه بدشانسیم هنوز پنج دقیقه از ورود باشکوهمون نگذشته بود که برق رفت !!!!![]()
اکثر پسرایی که تو سالن بودن شروع کردن به رژه رفتن بین دخترا ..... مثل ارتشی که بهشون آماده باش دادن !!!! ![]()
خلاصه بعد از یک ربع معطلی برق اومد ..... ولی هنوز چند دقیقه نگذشته بود که فهمیدیدم یکی داره عین خر ما رو نگاه میکنه !! و اون کسی نبود جز نیبر (neighbor) .....
همسایه ی دوستمون نساست(همون دوست خرخونمون)!!!![]()
با هر بدبختی بود مراسمو شروع کردن .... با دوتا مجری که اگه بگم دیوونه نبودن دروغ گفتم !!! کلی با بچه ها مسخره شون کردیم
!! بعدش آقای زیره (مخفف اسم مدیر آموزشگاه) اومد واسه سخنرانی ..... اوووووف .....![]()
بعد از اون یه آقاهه که مثلا میگفتن دکتر بود اومد واسمون سخنرانی کرد .....
ما هم که فقط بین حرفاش میپریدیم و تیکه مینداختیم
!!! یاسمن بهم می گفت : الآنه که این آقاهه بگه شال آبیه (یعنی من) و بغل دستیش (یعنی یاسمن) برن بیرون !!!
..... دکتره بعد از یه ساعت وراجی و متلاشی کردن مغز ما بیچاره ها نشست سر جاش !! .....
خلاصه این همایش مسخره تموم شد و ما دویدیم بیرون !! که یهو پژمرده و نیبر و دوستاش رو دیدیم
..... بعد از شنیدن چندین چند متلک و دادن چندین جواب دندون شکن ، رفتیم پی کارمون !!!![]()
تا آپ بعدی ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:15 توسط نازیلا
بگم براتون از خلاصه ی خاطرات این چند وقته......
اوووووووووووووووف رفتیم اردو اونم چه اردویییییییییییییی!!!!!!!!!!!
مدیرمون رو که ایشون باشن--------- ((
))...(به خدا همینه ها شک نکنین..).....یه ذره واسمون مدیریت نکرد....سفرمون دو روزه بود به قم....شاه عبدالعظیم و جمکران و حرم امام خمینی...........
هیچی بد نبود ها ....فقط شب ها رو توی حیاط جمکران روی آسفالت خوابوندنمون....ملت تماشامون کردن.....
البته ما که تا صبح چشم بر هم نذاشتیم....مدیر و ناظم و مربی محترمه تا صبح آسوده خوابیدند و بچه ها تا ۴ صبح توی بازار ول بودن.....
یه نکته.....مدیر محترمه که معرف حضور شما هستن....تمام جد ...و آبا و خاندان خود را با خود آورده بودن.....
قرار شد که ناهاری هم بهمون بدن....عزیزی که شما باشین...انواع و اقسام مو اعم از ...هایلایت شده....شرابی....سفید....موی دماغ...موی گوش...موی ریش و سیبیل ووووووووو برو بگیر تا آخر......توی اون غذای سگ مصب بود...اه ....عق دارم......
"""""نکته ای دارد که به جمکران مربوط است و خواهرم میداند وبس ....بماند..."""
حالا این همه مکافات هیچی دست بی صاحاب و مبارک بنده ذره ای به ضریح حضرت معصومه ((س)) برخورد نکرد.....همش تقصیر همون مدیر بود دیگه میگفت نرین تو حرم.....خفه میشین می افتین رو دستم...اوووووووووووووووووف!!!!!خدا.....
شب خوابیدن پیش این روانی ها چه قدر سخت بود......نازیلا خانم که عین خر تا خود طلوع سپیده دم حرف زد...هی من و مهدیه میگفتیم بسه ...بخواب....جو گرفته بودش شدید.....!!!
الآن که دارم این پست رو مینویسم یک عدد خواهر کنارم نشسته داره به طور زیبا رو مغزم لی لی بازی میکنه و هر چی رو که مینویسم با لهجه های گونا گون میخونه.....
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخ ساکت شو دیگه دختر.......!!چونه از جنسه چیه؟؟؟فولاد؟؟
آخی اللهی مدرسه داره تیموم میشه....دلم کبابه......
یه کلمه میگم یاد آور یه دنیا خاطره.....رگم رو زدم جون تو....((جدی نگیرین ها ...جو منو گرفته ول کن هم نیست...))
((فرق و فشن))
این خاطره ها مربوط به ۱۶ اردیبهشته........وحالا ۲ خرداده و ما دیگه سر کلاس نمیشینیم![]()
28 اردیبهشت آخرین روزه مدرسه بود یه عالم عکس گرفتیم با معلمهامون...خودمون....کلی حال داد....
راستی یکی از سدهای منجیل رو برداشتیم درسته منجیل یه سد داره ولی ما یه ده تایی سد داریم که اولی سدی قوی هیکل به نام دین و زندگی بود ....من و نازیلا و مهدیه که خوب دادیم خدا باقیش رو بخیر کنه.....
دعا نشه فراموووووووووش ....دوستتون دارم خواهرم منو ترکوووووند ....برم بخوابم شاید خوابید.....از سر غروب داره بریباخ منصور رو عین طوطی ور میزنه........اه بخواب دخترم ...خوانوم....قاطی کرده برم جمع کنمش....بای بای....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 23:25 توسط ما سه تا



































